روزی شیخ ما برلب چاهی ژرف به ایستادی و مدام شماره بکردی..22..22...مریدان زین ذکر مدام شیخ در عجب بودندی تا اینکه یکی از مریدان نزدیک شیخ جرئت بکردی و نزد شیخ برفتی و ازیشان سوال کردی که:یاشیخ حکمت این شمارگان بر لب این چاه ژرف برما هویدا ساز تا از دریای حکمتت جرعه ای بر ما بنوشانی گازدار.....شیخ ما رو به مرید بکردی و ناگاه صیحه ای هراسناک از تهه اعماق عمقش برکشید..گلوی مرید را بگرفته و مرید نگون بخت را اندر آن چاه ژرف و ظلمانی چوک اسلم بنمودی..آنگاه انگشت شصت را بر گلوی خویش بکشیدی و غضبناک بر دیگر مریدان نظر افکندی و آنگاه بر لب آن چاه ژرف شماره بکردی:23....23....23...آری اینگونه بود که مریدان به راز آن شمارگان پی ببردندی ..ضجه ها سردادندی و هرکدام به سوی دیاری بگریختندی....
نظرات شما عزیزان:
yousef 
ساعت22:13---8 تير 1394
سلام داداهانی.
آخه یه انسان چقدر میتونه مثل تو فرشته باشه که همش از رفیق اش بنویسه و آپ کنه.
داداهانی فرشته ای برام. منم وبلاگم فقط درباره تو داداشم هانی و دادا محمد باقرم هست که مینویسم و آپ میکنم.
بخدا این بهترین هدیه ایست که بهم میدی داداهانی.
یه دنیا نه بلکه 1000 دنیا دوستدارم فرشته و داداش بزرگم. همیشه برام بزرگ و مهربونی و باوفا.
راسی همش تقصیر من بود دادایی که دلخور شدم. پاسخ:نوکرتم...کوچیکتم...بخدانمیدونم چی بگم که بتونه جواب مناسبی برای این حرفت باشه فقط بگم...دوستت دارم
|